آيينه ي پرچين
در چشم هايم ريخت شب، با سايه اش سنگين
با من چه خواهد کرد اين ديوانه ی ديرين؟
خالی شدم از آسمان، ديگر نخواهم برد
راهی به سوی خلوت رويايی پروين
ناديدنی ها ديده ام در چارسوی خويش
ناگفتنی ها خوانده ام زين پرده ی چرکين
ديگر صدايم سوخت، حتی چشمهايم سوخت
تصوير من افتاد در آيينه ای پُرچين
چون پت پتِ فانوس می لرزم به پای خويش
ای شب! چه می خواهی ز من با سايه ات سنگين؟
وا مانده ام، من نيستم اينی که می بينی
انگار مثل سايه ام من، سايه ای چوبين
در چشمهايم نيست رنگ آرزوهايم
در دستهايم نيست ديگر چشم فردا بين
نظرات شما عزیزان:
لينكتون كردم
دوس داشتيد منم لينك كنيد
ممنون